تبليغاتX
شهر تاریک

عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود   یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .  از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .  و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .  هنر نبودن دیگری 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:59  توسط حسین | 
آن خدایی که بزرگش خواندی همه عشق است و وفاست

همه شور است و صفاست

به خداوندی او شاد شدم              دل از این غصه من آزاد شدم

دل من نیز به درگاه خدا روی آورد    تابه من داد سکوت

این سکوتی که از آن میگویم         نور عشقی است که به من تابیده

.................

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط حسین | 
دیدگان پنهان اند،در این ظلم سرا

مردمانم همه از ملک ملک می گویند

و در این شهر غریب نیست یاری که مرا دریابد

همه با هم قهراند،همه از هم دوراند

مردمان می خواهند دل بدست آورند افسوس،که دل مشکنند

شهر من تاریک است ودراین تاریکی دیدگان پنهان انند

عارفان نیز در اینجا بودندخوب گفتند و رفتند ولی

ز دل زار پریشان کسی،حرفی از دل نزدند

فال حافظ بخواهی و کتابش بگشایی،همه خوبی آید

پس کجایند بدی؟پس چرا شهر من از زار به غم افتاده؟

من خدای دارم می توان تکیه کنم از دل جانم به او

چه بسا هست کسانی که خدا را دارند نکنند روی به او

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:58  توسط حسین |